۱۸ سالم بود. ترمینال اتوبوسهای مشهد، توی خیابان گاراژدارها بود. من درگیر گرفتن ویزا برای ادامه تحصیل بودم و مرتب بین مشهد و تهران سفر میکردم.
یک روز رفته بودم ترمینال تا بلیط تهیه کنم. جلوی ترمینال، یک بنده خدا بساطی داشت که با سه تا لیوان و یک تاس، بازی میکرد. هدف این بود حدس میزدی تاس زیر کدوم لیوانه. اسم این بازی رو نمی دونم.
من فقط داشتم نگاه میکردم که یهو، ناخودآگاه گفتم: “زیر اولی!” یعنی خودم هم توی بازی شرکت کردم بدون اینکه متوجه بشم!
اون فرد با شلوغکاری گفت: “اول پولتو نشون بده!” من هم همون پولی که برای خرید بلیط داشتم، نشون دادم.
وقتی لیوانها رو برداشت، دیدم زیر لیوان خالی بود و من همه پول بلیط رو باختم!
دیگه پولی برای خرید بلیط نداشتم…
حس عجیبی داشتم. بدنم داغ شده بود ، به شدت احساس شرمندگی و پشیمونی میکردم. بدون بلیط برگشتم خونه.
اون شب خیلی پکر و ناراحت بودم.
فکر میکنم اون لحظه، اولین و آخرین باری بود که توی قمار شرکت کردم.
یاد گرفتم که روی شانس یا میانبر توی زندگی برای پول دار شدن حساب نکنم.
از اون به بعد، برای پیشرفت کردن، دیگه دنبال شانس نمیگشتم. تنها چیزی که جاش رو گرفت، برنامهریزی، تلاش و پشتکار بود. 

حالا به جای اینکه به دنبال راههای سریع و آسان باشم، فقط روی اهدافم تمرکز میکنم و به تلاش و برنامهریزی میپردازم.
یاد گرفتم که موفقیت از تلاش و صبر به دست میاد، نه از شانس میان بر. 
کسی که اهل تلاش و پشت کاره باعث میشه شانس و فرصت های بهتری و بیشتری سر راهش باشه، و این باعث میشه که احتمال موفقییتش بیشتر بشه
“این هم یکی از درس های زندگی از یک تجربه قمار بازی”