مهاجرا | اپیزود دوم

 مهاجرت شغلی؛ فقط تغییر آدرس نیست! دل هم باهات میاد؟

(ابعاد روحی روانی و عاطفی مهاجرت)

این روز ها بعد از پست مهاجرت، افراد راجع به ابعاد مختلف و درگیری های روحی روانی اون، در ارتباط با خودشون، در ارتباط با افرادی که همراهی شون می کنند و در افرادی که اینجا جا میگذارند، سوال می کنند، بنابراین فکر کردم شاید مطالب زیر مفید باشه.

سلام رفقای پرتلاش 

بیاین قبل از بستن چمدونا، یه کم با دل و دماغ‌مون حرف بزنیم!

 دکتر فاضلی عزیز یه تقسیم‌بندی ساده ولی عمیق از افراد در ارتباط با مهاجرت داره:

  • گروه یک: هم جسمشون این‌جاست، هم دلشون 
  • گروه دوم: جسمشون این‌جاست، دلشون اون‌جا 
  • گروه سوم: جسمشون رفته، دلشون هنوز این‌جاست 
  • گروه چهارم: هم جسم رفته، هم دل 

گروه ۱ و ۴ تکلیف‌شون روشنه، به‌نظر من، این دو گروه به نوعی به یک آرامش نسبی می‌رسن.

اما وای به حال گروه ۲ و ۳… برزخی‌ها، آویزون‌ها… آدم‌هایی که مدام دارن زندگی رو با جمله‌ی «وقتی برم فلان میشه، یا وقتی برگردم این کارو می کنم» می‌کِشن جلو!ا بنابراین همیشه در حالتی از بلاتکلیفی و سردرگمی‌اند.

توضیح بیشتر راجع به گروه 2 و 3:

گروه دوم:
جسمشون تو ایرانه، ولی روحشون در حسرت “خارج” ـه.
فکر می‌کنن تو جهنم زندگی می‌کنن و بهشت همونجاست که هنوز نرفتن.
این افراد معمولاً سال‌ها تصمیم نمی‌گیرن چون “قراره برن”.
این برزخ در درازمدت واقعاً آزاردهنده‌ست.

گروه سوم:
این‌ها آدم‌های عجیبی‌ان.
سال‌ها در خارج زندگی می‌کنن، ولی ذهنشون تو کوچه‌های محله‌ی قدیمی و خونه‌ی مادربزرگه.
بین مردم خارج زندگی می‌کنن ولی احساس غریبگی دارن، چون تعلقی حس نمی‌کنن.
و وقتی برمی‌گردن، مغزشون هنوز تو نسخه‌ی قبلی ایران فریز شده…
شرایط جدید ایران براشون بیگانه‌ست و دوباره احساس بیگانگی می‌کنن.
واقعیت اینه:
“این آدم‌ها به هیچ‌جا تعلق ندارن”
و این، اصلاً وضعیت خوبی نیست.

چند تا از دردای بی‌صدا ولی عمیق مهاجرت:

 دلتنگی برای خانواده و رفقا
هیچ ویدیویی جای صدای خنده‌های واقعی رو نمی‌گیره…

تنهایی و بی‌ریشگی
کسی نیست بگه: «یادته دبیرستان فلان کارو کردی؟»

فشار روانیِ تطبیق
یهویی باید همه‌چیز جدید باشی… از صفر.

سردرگمی هویتی
ایرانی‌ام؟ مهاجرم؟ بی‌خانمان ذهنی‌ام؟

نبود شبکه‌ی حمایتی
درد دل رو به کی بگی؟ دلتنگی رو کجا خالی کنی؟

ولی در نهایت: رشد!
اگه مسیر رو درست بری، از درون قوی‌تر می‌شی. پوست می‌ندازی. خودت رو پیدا می‌کنی 

 حالا چند نکته از دل تجربه‌ها:

 نکته اول:
دوستان عزیز، سعی کنید مدت طولانی در حالت دوم یا سوم نمونید.
این برزخ واقعاً فرساینده‌ست. برنامه ریزی کنید به سمت گروه اول یا چهارم حرکت کنید.

نکته دوم:
اگه درگیر روابط وابسته، سمی و غیرمنطقی تو ایران هستین،
شاید مهاجرت یه فرصت بازسازی باشه. یک فرصت مستقل شدن
به شرطی که قدرت تشخیص رابطه سمی رو داشته باشین، و نیاز به تمرین استقلال رو پیدا کنی.

نکته سوم:
وقتی رفتی هی کشور مقصد رو با ایران قیاس نکنین—چه قیمت‌ها، چه کیفیت غذا، چه رفتار مردم.
هیچ کشوری یه منوی انتخابی نیست!
همه‌ی فرهنگ، آداب و سبک زندگی، یه پکیج کامل‌ان… همه‌چیزش با همه‌چیزش میاد.

نکته چهارم:
تو کشور مقصد، به‌جای نقد مدام آداب و رفتار مردم،
سعی کن یاد بگیری و بفهمی.
مهاجرت می‌تونه یه سفر آموزشی باشه، اگه با نگاه یادگیرنده بری جلو.

نکته پنجم:
در کشور مقصد برای افزایش تاب آوری روانی در دراز مدت، سعی کنه یک شبکه از روابط اجتماعی قابل اعتماد که به مرور زمان عمق پیاد میکنه، تشکیل بدی

 در نهایت…
مهاجرت فقط تغییر جغرافیا نیست.
یه زلزله‌ست تو دل و ذهن آدم!

 تو هم تجربه‌ای از این برزخ داری؟
سخت‌ترین بخش روحی روانی مهاجرت برات چی بوده؟ برامون بنویس